انعکاس...

  • ۰
  • ۰

_ من ساده مینویسم. ساده حرف میزنم. ساده فکر میکنم. ساده میپوشم. ساده هم زندگی میکنم. کلأ سادگی رو دوست دارم. به نظر من همه خوبن مگه خلافش ثابت بشه که باز اون بد بودنشون هم به من چندان ربطی نداره (مگر در مواردی که همه باید اهمیت بدیم). اگه کسی بِهِم بدی کرد، ناراحت میشم، شاید خیلی هم ناراحت بشم اما ساده میبخشم و آروم رد میشم چون میدونم خدا حواسش هست. چون ایمان دارم دیر یا زود، هرکس نتیجه کارهاش رو میبینه.

چند روز پیش شنیدم که یه پدربزرگی میگفت: یه روز به خودمون میایم میبینیم چقدر کارِ خیر سرِ راهمون قرار گرفت و ما راحت رد شدیم از کنارشون. از اون روز دارم با دقت نگاه میکنم که ساده از کنار کارهای خوبی که سر راهم قرار میگیره و میتونم انجام بدم، نگذرم.

_ انگار این روزا دنیا یکم بیشتر از همیشه داره سخت میگیره. درسته خوش نمیگذره اما باید خوش بود که میگذره. شبا حوالی همین ساعت ها میام توی اتاقکی که به اصرار خودم گوشه ی حیاط برام ساختند تا هم بتونم تا هر موقع خواستم با لامپ روشن بیدار بمونم، هم بمونه واسه روزایی که دلم تنها بودن و دور از هیاهو بودن میخواد.

این یکی دو ماهی که هوا سرد شد، نمیتونستم ازش استفاده کنم چون گاز کشیدن سخت بود و پر دردسر. یکم فکر کردم و پیشنهاد کرسی رو دادم و خب استقبال شد. این شبا دارم نشستن زیر کرسی و بافتنی بافتن رو تجربه میکنم که وسطِ این همه شلوغی و زندگی آپارتمان نشینی، خوشمزه ست و دلنشین. میخوام بگم با دو تا تغییر ساده و کوچیک، میشه زندگی رو یه مدل دیگه تجربه کرد که کنار سختی هایی که هست، حداقل حالمون خوب باشه.

  • Berkee 🌿
  • ۳
  • ۰

تفکر!

مردم درک درستی از اینکه 1 میلیارد چقدر از 1 میلیون بزرگتر است ندارند.

برای مثال 1 میلیون ثانیه میشود 11 روز، ولی 1 میلیارد ثانیه میشود 31.5 سال.


قرابت نوشت: یک روز یک نفر 3 هزار میلیارد دزدید رفت!

  • Berkee 🌿
  • ۰
  • ۰

جناب برادر برای اِن اُمین بار داره سریال مختارنامه رو میبینه. میگم تو خسته نشدی؟ آخه چند بار میبینن یه سریال رو؟

میگه اگه چهل بار هم این سریال رو ببینی، هربار میتونی ازش چیز جدید یاد بگیری. میگه مثلأ اگه صد بار هم سکانس خنده دار شوق پرواز رو ببینی، هر صد بارش رو میخندی. چرا؟ چون خوب دراومده. (فراستی طور میگه با همون اعتماد به نفس!)

و ادامه میده که اصلأ میدونی من چرا چند بار یه فیلم رو میبینم؟

میگم حتمأ برا اینکه از گهواره تا گور دانش بجویی. میخنده میگه نه!

میگم حتمأ برا همون چیزای جدید که یاد میگیری. میگه نه!

میگم پس چرا؟

میگه من بارِ اول فیلم رو میبینم که ببینم فیلم میخواد چی بگه. بار دوم و سوم هم بازم بخاطر حرف فیلم میبینمش. ادامه میده که اگه فیلم فاخر باشه هر بار حرف داره واسه گفتن. میپرسم دفعه های بعد چی؟ میگه هاان... دفعه ی چهارم میرم سراغ حرف نویسنده؛ از زوایه نگاه اون فیلم رو میبینم. بعد هم حرف کارگردان و حرف گریمور! تهش هم میگه تو اصلأ فهمیدی منظور طراح لباس واسه فلان نقش توی سریال مختارنامه چی بود؟

خلاصه که بدجور قانع شدم!

  • Berkee 🌿
  • ۰
  • ۰

درد یادگاری

میگه تا حالا شده دلت بهونه بگیره، بی قرار بشی، نتونی به کسی بگی؟

میگم آره، چطور؟

میگه تا حالا شده پشت خنده هات یه بغضی گلوت رو فشار بده؟

میگم. خب آره...

میگه تا حالا شده خسته بشی از دنیا و آدماش؟

میگم خیلی!

میگه تا حالا شده عینِ یکسال روزا رو بشماری و منتظر باشی؟

با تعجب نگاهش میکنم!

میگه تا حالا شده هر روز و هر شب یادِ خاطراتت کنی و دلت هوایی بشه؟ یا شده حس کنی از دوری داری دِق میکنی؟

میگم چی شده؟!

اشک میریزه و میگه یکساله دارم خودم رو میکِشم تا به قرار برسم. تو این یکسال روزا و شبایی بود که تب کردم و هیچ کس نفهمید چرا. میرفتم تو تنهایی اشک میریختم و کسی خبردار نمیشد. یکساله که منتظرم و دارم این دلتنگی رو به دوش میکشم و نتونستم به کسی بگم چه دردی داره، نتونستم بگم دوای دردم چیه!

میگم خب چیه؟!

با اشک و لبخند میگه


کربلا...



+ یاد این جمله افتادم که میگن اونی که کربلا رو ندیده یه درد داره ولی اونی که دیده هزار درد!

  • Berkee 🌿
  • ۲
  • ۰

ارزش ما به درجات بی قراری ماست برای امام حسین.

درجات بی قراری تا کجاست؟

مراجعه به زیارت ناحیه مقدسه: امام زمان می فرمایند که اگه من نتونستم انتقام شما رو بگیرم، صبح و شب بر شما گریه میکنم. اگه اشکم خشک شد، خون بر شما گریه میکنم. انقدر گریه میکنم تا مرگم برسه. یعنی درجه بی قرار بودن برا امام حسین تا دِق کردن ادامه داره.

دو نفر تو کربلا از بی قراری امام حسین دِق کردند.

اولین نفر حضرت رقیه که تو بغل عمه شون میشنیدن حرفای خواهر رو با سرِ برادر و قلب شون ذوب میشد و اون لحظه ای که سر رو اوردن و جلوشون گذاشتن...

و دومین نفر حضرت زینب که فقط یک سال و نیم بعد از کربلا زنده موندن و تو سن 54 سالگی از دنیا رفتند.

و اینکه طرز نگاه ماست که درجات ما رو مشخص میکنه. مثلأ نگاه حضرت زینب به حادثه عاشورا که میگن جز زیبایی چیزی ندیدم.

(همین جمله که زیاد شنیدیم؛ باید زیبایی در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان مینگری)


+ آسمون عاشورای این شهر انقدر غم داشت که بعد از اشک هم هنوز آروم نشده...

  • Berkee 🌿
  • ۱
  • ۰

به این فکر می کنم چطور می شود که دانشجوی رتبه یک دانشکده ریاضی با معدل 19:66 یکدفعه قید همه ی بهترین هایی که تا الان برایش دغدغه بوده و زحمتش را کشیده میزند و هوسِ رفتن می کند!

آن هم چه رفتنی... رفتنی که هرگز با برگشت همراه نباشد!


در این بین چه ها شد که تصمیمش این شد، خدا بهتر میداند!

نمیدانم از چه زده شده بود؛ یعنی میدانم... بهتر از هر کسی هم میدانم ولی مطمئن نیستم که گفتنش درست باشد چون بعد از گفتنم مردم مجبور به فکر کردن می شوند که انگار فکر کردن برای مردم این زمانه ضرر دارد! 

عده ی زیادی می گویند عاشق غرب بود. 

واقعا فکر می کنید عاشق غرب بود؟!

اگر عاشق غرب بود چرا اینجا کنکور داد؟ چرا سعی کرد همیشه در دانشگاه عالی باشد؟ اصلا چرا دانشجوی عاشق غرب، باید دو سال و نیم وقتش را صرف خواندن درس در ایران در دانشگاهی با بالا ترین نمرات کند؟   

می توانست همان اول به سربازی برود و الان با خیال راحت از کشور خارج شود. اما در این بین چه شد و چه دید که زده شد، من فقط برخی از آن را میدانم.

من با چشم خودم دیدم که هیچ کس برای ماندنش تلاش نکرد! هرچه تلاش کرد تا برای این همه زحمتش در دانشگاه، یک مدرک بگیرد و به دانشگاه های خارج ارائه دهد، ندادند که ندادند!

حتی سعی هم نکردند راهی جلویش بگذارند که برود تحصیل کند و برگردد. فقط گفتند برای رفتن باید پانزده میلیون وثیقه گذاشت. آن هم به دلیل نداشتن کارت پایان خدمت وگرنه رفتن از این هم راحت تر بود! 

اینکه چطور نابغه هایمان را به همین راحتی از دست میدهیم، جای تأمل دارد. 

فقط به خاطر پانزده میلیون؟!

این واقعا معامله سود سود برای سیاست این کشور است! (؟)

 چند وقت قبل بعد از گذشت یکسال با هم صحبت می کردیم. حرف هایی میزد که شاید برای محدوده ی فکری بعضی از ما غیر قابل باور باشد.

حرفش این بود که در فلان کشور فقط روزی 4 ساعت کارِ خرده فروشی می کند که به ازای هر ساعت کار ۱۳/۵ دلار درآمد دارد. تقریبا بیشتر از ۵۰۰ هزار تومان در روز!

میگفت آنجا درآمد بالاست ولی مالیات زیادی هم می گیرند یعنی هر ماه مالیات زیادی می دهد اما در پایان سال چون او قشر کم درآمد محسوب می شود تمام مالیاتش را به او بر می گردانند! انگار که دولت در تمام روز های سال پول او را پس انداز کرده است و در پایان سال به او تحویل می دهد!

قشر کم درآمد آنها روزی بیش از ۵۰۰ هزار تومان درآمد دارد که ماهانه ۱۲/۵ میلیون تومان می شود.

پدر من هم با 8، 9 ساعت کار در روز و اضافه کار، در طول 6 ماه همینقدر درآمد دارد! جالب تر وقتی است که بدانیم یارانه ماهانه ای که دولت با هزار زحمت به بخشی از افراد جامعه می دهد کمتر از ۵ دلار است!

او الآن در دانشگاه درس خواندن را از نو شروع کرده. کاری که انجام دادنش را از هر کار دیگری بهتر بلد است. نگرانی هم ندارد چون تجربه بهترین بودن را دارد.

نزدیک به ۵۰ میلیون به دانشگاه بدهکار است ولی در درس خواندنش خللی وارد نشده. هرگز نگران کارت ورود به جلسه برای امتحانش نیست. نگران اینکه شماره دانشجویی اش را داخل برد برای مراجعه به آموزش و حسابداری ببیند. اگر نگران هم باشد، نگران کار نیست! یا نگرانِ...

بهتر است حرف هایش را همینجا رها کنم چون اگر من از حرفهای او، نه! بهتر بگویم از واقعیت موجود، بیشتر حرف بزنم می گویند اجنبی پرست شده ای! می گویند ترویج غرب گرایی می کنی! می گویند ضد سیاست اقتصادی ایران حرف میزنی! و همینطور از این حرف ها می گویند... می گویند... می گویند تا باز بتوانند سیاست های غلط شان را پیاده کنند.

حال بگذارید در آخر بگویم به چه چیز فکر می کنم. به این دلسردی که در کنکور امسال بین برخی شرکت گنندگان رقم خورد. به بعضی از این سهمیه ها که فکر می کنم... فکر نه! وقتی می بینم کسی با وجود چهار درس افتاده و از طرفی از حدود ۲۰۰ تست کنکور با زدن فقط ۱۵ تستِ درست از رتبه ۳۴۰۰۰ به ۹۰۰۰ رسیده فکرم مشغول می شود چون همین فرد این امکان را دارد که در همان دانشگاهی تحصیل کند که او درس میخواند و کنار افراد باسوادی مثل او بنشیند!

وقتی کسی که اساساً چیزی بلد نیست را در کنار افراد پر تلاش و نابغه (در یک سطح) قرار می دهیم، زدگی از درس که هیچ، زدگی از زندگی دارد! اینکه چنین فردی با تمام بی سوادی اش می خواهد کنار افراد با سواد بنشیند و دوباره چه کسانی را از این کشور فراری دهد... من به شخصه حتی از فکر کردنش هم طفره میروم!

  • Berkee 🌿
  • ۰
  • ۰

با این که می بینم آرزوهای بزرگ بچگی، حتی دغدغه های کوچیک زندگی الآنم نیستن؛ بازم نمی تونم از آرزوهای این روزام بگذرم!

  • Berkee 🌿
  • ۱
  • ۰

از: المقابر در حومه قاهره به روسیه کمپ تیم ملی مصر.

برسد به دست برادرم محمد صلاح!


سلام علیکم 

سرت را بالا بگیر برادر، مسلمان سرش را پایین نمی اندازد.

اگر من را نمیشناسی برادرم، من تو را خوب می‌شناسم شاید بهتر و بیشتر از تمام مصری ها.

آن روز در دادگاه حتی نخواستی چشمانت به من بیفتد با اینکه من به تو خیره شده بودم نه با چشمانم که با قلبم با همان قلبی که به لحظه ای تسخیرش کردی و مدیونش!

حالا اما سال ها از آن روز میگذرد و من با ۳ فرزند و جمیله همسرم، در کنار ۲۵ مصریِ دیگرِ قهوه خانه ی نَجاح هر بازی مصر را به روسیه پرواز کردیم و برگشتیم.  

۲۵ مصری را اشتباه گفتم ۱۰۴ میلیون بهتر است. ۱۰۴ میلیونی که حالا خودت بهتر میدانی که همراهت قبلِ هر ضربه  بسم الله میگویند.

بعدِ هر گل دست هایشان مثل تو بالا می آید و باز شبیه تو هر کجا که هستند به سَجده می افتند.

دلم برای جمیله همسرم میسوزد که هر بار با اصرار از من می‌پرسد چرا تو را هر دفعه که در تلویزیون میبینم بغض میکنم و من جز با سکوت و سرپوش گذاشتن بر رازم چه جوابی میتوانم به او بدهم! 

بُگذار سَرِ من پیش همسرم پایین باشد اما تو سرت را بالا نگه دار برادر. مصری هر چقدر هم که بر سرش زده باشند سر شکسته نبوده است. 

ما با تو تازه داریم زنده میشویم.

آری برادرم سرت را بالا نگه دار که سَرِ ما را بالا آوردی.

من که حتی فکر میکنم آرایت بیشتر از یک میلیون بود اما آبرویشان میرفت اگر می گفتند. اگر می‌گفتند رأی تو از رأی رئیس جمهور منتخب هم بیشتر شده!

فقط اینجا در اَلمقابر و بین همه ی گروه ها من از ۷۰ نفری که می‌شناختم و پرسیدم ۴۰ نفر اسم تو را نوشته بودند در برگه ی رأی انتخاباتشان.

رأی باطله رأی خودشان است نه رأی تو که صحیح ترین رئیس جمهورِ مصری.

اصلاً از اینجا به بعد می خواهم با رئیس جمهورم صحبت کنم با رئیس جمهوری که برادرم هست.

با رئیس جمهور نه با پادشاه، یا با فرعونی که مدام تو را به آن می خوانند.

فرعون صَلاح، فرعون صَلاح...!

و تو هر چه وسطِ زمین سَجده بِروی و هر چقدر هم که عکسِ قرآن خواندنت را منتشر کنی باز خود را به ندیدن می زنند. برای آنها فرعون بودن تو بهتر است.

با همین فرعون، فرعون هایشان بود که رئیس جمهور هایِ قبل از تو را، آنقدر باد کردند که حتی نشود بعد از مرگشان مومیایی شان کرد.

فرعون هایی که از فرعونیتشان برای ما مصری ها فقط خاک شدن بین طبقات اهرام هایشان ماند!

بُگذریم برادرم، برادر رئیس جمهورم.

سرت را بالا بگیر که آنکه باید سرش را پایین بگیرد تو نیستی. خدا بهتر میداند که آن شب من فقط برای یک وعده ی غذایی فرزندانم مجبور به آن کار شدم و اگر روحم خبر داشت که کجا می روم دستانم را قطع می کردم که هوسش به سرم نزند.

با آنکه آن زمان ها تو هنوز آنقدرها هم معروف نبودی.

 تیم درجه 2 بازل سوئیس کجا و مَرد اول لیورپول بودن انگلستان کجا؟

شاید هم هیچ وقت معروف نمی شدی اگر آن 74 هم وطن در اعتراضات بازی الاهلی و المصری کشته نمی شدند و لیگ تعطیل نمی شد تا تو اروپا را انتخاب کنی برای ادامه ی راهت.

آن روز را من خوب یادم می آید نمی دانم تو هم در ورزشگاه بودی یا نه؟

من و یوسف پسرم کنار درب شرقی بودیم و خیلی زود رفتیم بیرون.

یوسف را سپردم به کسی و زود برگشتم تا کمک کنم به حمل جنازه ها و زخمی ها.


آن روزها هنوز در خُماریِ بهاری بودیم که قرار بود گل بدهد و هنوز نداده بود. بهار عربی را می گویم با اینکه زمستان بود اما گفتند بگویید بهار، بهارِ عربی!

آنقدر بگوییم و آنقدر بینِ گلوله های سربازانِ مبارک خون بدهیم تا بهار شود اما نشد؛ یعنی شد اما بهارِ بدون گل شد!

تا خواست گل بدهد با لگد به جانش افتادند حتی با بیل های عربی و اروپایی و آمریکایی آنقدر زمین را کندند تا بذر ها را هم بیرون آوردند و لِه کردند تا دوباره روز از نو شود و روزی از نو.

تاریخِ مصر همین است برادر.

انقلاب، سرکوبِ انقلاب، کودتا! 

انقلاب، سرکوبِ انقلاب، کودتا!

این را در همین دو، سه سالی فهمیدم که بیشتر کتاب خواندم. بعدِ همان اتفاق و توبه ای که تو باعثش شدی.

کتاب خواندن درمیان قبرستان حس بیشتری دارد آن هم بین یک میلیون همسایه ی دیگر که برای زندگی در شهر، راهی نداشتند و قبرستان نشین شدند.

اینجا مدام در تلویزیون یک فیلم پخش میکنند که هواداران انگلیسی ات برایت میخوانند که اگر چند گلِ دیگر هم بزنی به خاطر تو به مسجد هم می روند!

تو اما گلزنی ات را ادامه بده آنقدر که تمام دهان ها و زبان ها بسته شود و فخرِ مصر باشی همان گونه که الان هم هستی.

شاید آنها به مسجد هم بیایند به خاطرت، اما هر مسجدی که آمدند نگذار پایشان به مسجد...

پای خودشان که نه! پای سیاست مدارانشان.

هنوز زخم های این مسجد از دورانی که انگلستانی ها ۵۲ مصریِ بیچاره را به خاطر نزاعِ یک انگلیسی و مصری سرِ شکارِ کبوتر اعدام و تبعید و زندان کردند خوب نشده است.

آنقدر تحقیر کردند و تحقیر کردند پدرانمان را تا خون در رگ هایشان به جوش آمد و کشور شان را از دزد ها پس گرفتند و چقدر مصر رنج دید و سختی کشید و نیل، رنگ خون گرفت تا کار به دست ناصر افتاد. 

ناصر هر چه که بود و هرچه که کرد، چند صَباحی مصر را زنده کرد و همین می ارزد به تمام رؤسای جمهور قبلی اش و حتی بعدی اش.

نمیدانم تو چقدر تاریخِ مصر را خوانده ای اما من هنوز نفهمیده ام که کار چطور از ناصر کشیده شد به (اَنور) سادات!

سادات که آمد همه جا پر شد از اینکه عرب را چه به "پان عربیسم". 

عرب را چه به خط و نشان کشیدن، چه به سر بلند کردن! 

عرب، سری هم اگر باید بلند کند اجازه میخواهد.  

اجازه میخواهد...اجازه میخواهد!

و ۵۰ سال هست منتظریم اجازه بدهند برای سر بلند کردن. هنوز اجازه صادر نشده. نه دموکراتش اجازه داد، نه جمهوری خواه اش، نه محافظه کارش، نه حزب کارگرش!

گفتند این کار را بکنید و آن کار را بکنید اجازه میدهیم.

اگر آن قراداد را ببندیم، آن تفاهم نامه را امضا کنیم، آن سیاست را اجرا کنیم، اگر به ما اعتماد کنید اگر...اگر...

و ما همه ی این اگر ها را برایشان واقعی کردیم اما خودت که بهتر میدانی خبری نشد که نشد!

حالا تو بدونِ اجازه ی همه ی آن ها سرت را بلند کرده ای برادرم، حالا که بلند کرده ای دیگر پایین نیاور.

بُگذار به خاطر تو هم که شده سَرِ ما چند صباحی بالا باشد.

نَگذار مصر تو را از دست بدهد یا بهتر بگویم برادرم، تو مصر را از دست بدهی.

فراموش نکن کشورت مصر، زیرِ دِینِ هیچ کسی نیست. این مردمِ فقیر حتی اگر کورخواب هم باشند، حتی اگر مثل بقیه کشور ها پولِ رفتن به جام جهانی برای تشویق کشورشان را نداشته باشند باز هم محترمند و قابل احترام.

مصری ها به تمام ارزش هایشان، به اتحادشان، به دین، ملیتشان و به صبرشان در برابر کوهِ مصائب افتخار میکنند.

آری برادرم، برادر مصری ام. سرت را پایین نیاور تا سرِ یک ملتی پایین نیاید.


از طرف نجاح محمد (سارق سال های دور خانه ی پدری ات که بخشیدی اش و نگذاشتی سال ها در زندان بماند و فرزندانش رنجِ بی پدری بکشند)

  • Berkee 🌿
  • ۰
  • ۰

باور...

دیروز وقتی داور به کمک وی اِی آر گلِ کره ای ها را صحیح اعلام کرد، آلمان ها وسط کوهی از آه و حسرت و چهره های پُر از غم، بدونِ ذره ای اعتراض، داد و بیداد یا دویدن دنبالِ داور، گل را پذیرفتند. 

آنها فهمیدند چه فاجعه ای برایشان رخ داده است. فهمیدند جام برایشان ممکن است دیگر تمام شده باشد. اما به جای صرف انرژی برای اعتراض به داور، یک صحنه ی هیجان انگیز را خلق کردند.

در میان آن همه چهره ی بهت زده، نگران و مأیوس یک نفر از همان لحظه به این فکر می کرد که چطور جبران کنند!

در آن صحنه توماس مولِر به سمت داور رفت و زمان باقی مانده تا پایانِ بازی را پرسید و با دست به تمامِ بازیکنان تیم عدد شش را نشان داد یعنی هنوز میتوانند تلاش کنند. شاید همه ی بینندگانِ جهان اعتقاد داشتند آن ها حذف شده اند ولی خودشان فکر می کردند که می توانند بر‌گردند حتی اگر فقط شش دقیقه زمان مانده باشد.

آنقدر امید داشتند برای بازگشت به بازی که سر از پا حمله شدند و چندین موقعیت ایجاد کردند حتی مانوئل نویِر (دروازه بان آن ها) هم جلو آمد تا به این مهم تحقق ببخشد.

آن ها میدانستند با مساوی هم حذف می شوند اما باز با امید ادامه دادند.

شاید این بار جمله ی آلمان ها همیشه به بازی بر می گردند حتی اگر کسی منتظر بازگشت آن ها نباشد، مصداق پیدا نکرد اما این ذهنیت را ایجاد کرد که خودشان ایمان دارند که می توانند.

آن ها نشان دادند این فقط یک جمله نیست، باور یک ملت است.

این تصویر از مولِر و امید به بازگشت، برای همیشه گوشه ذهنم باقی خواهد ماند.


به این فکر میکنم که خواندن چند کتاب یا چند ساعت کلاسِ درس میتوانست این اندازه امیدوار ماندن تا لحظه پایان را به من یاد بدهد که با دیدنِ فقط یک صحنه از فوتبال یاد گرفتم!

  • Berkee 🌿
  • ۱
  • ۰

یک چمدان خاطره

چند وقت قبل که داشتی مهم ترین تصمیم زندگیت رو میگرفتی، هیچوقت فکر نمیکردم همچین روزهای سختی رو تجربه کنم!

این روزها یاد تمام دورهمی های هفتگی و کتاب خوندن هامون تو پارک، یاد کوه رفتن و خنده های از ته دلمون، دیوونه بازی هامون، یاد پرتقال خوردن دو نفری مون زیر بارون که دونه دونه اون پوسته های نازک روی پرتقال رو واسم میکَندی، یاد بازار رفتن هامون، یاد همه سفر های دور و نزدیکمون، یاد اون صبحی که تا شب رفتیم کلی از جاهای شهر رو به دوستای کرمانیت نشون دادیم، یاد تولدی که واست گرفتیم و کلی غافلگیر شدی، یاد همه دور هم جمع شدن هامون واسه تولد هر کدوم از بچه ها، یاد عجله ای پاور پوینت درست کردن هامون واسه بازدید ها، بدو بدو هامون واسه شبای هیئت و هماهنگی هاش، یاد همه حال های خوشی که موقع نصب پارچه سیاه های هیئت داشتیم یا شامی که آخرای شب دور هم مینشستیم و با کَل کَل سر ترشی میخوردیم، یاد طرح هایی که واسه نمایشگاه ها روی یونولیت میزدیم و تا شب میموندیم واسه رنگ کردنش افتادم. یاد خیلی از اتفاق های دیگه که هیچوقت فراموش نمیکنم و الآن پای رفتنت همه شون چنگ میزنن به گلوم..

من حتی یاد فلافل خوردن ساده مون تو اون روزی که از صبح داشتیم خیابونا رو متر میکردیم و حرف میزدیم، افتادم و لبخند تلخِ تکرار نشدنش نشست رو لبم.

حالا تو کمتر از بیست و چهار ساعت دیگه شهرمون رو با کلی خاطره ترک میکنی و میری که زندگی جدیدت رو تو شهر امام مهربونی ها شروع کنی. به قول خودت میری که مجاور بشی.

درسته چند سال أزم بزرگتری اما هیچ موقع نذاشتی این بزرگتر بودنت نذاره که باهات راحت باشم.

امروز اومدم دیدمت و برات از ته دلم آرزوی خوشبختی کردم. امیدوارم بهترین روزهای عمرت رو کنار اونی که دوستش داری بگذرونی و برسی به اون چیزی که میگفتی خدا واست میخواد.

ممنونم ازت بخاطر تمام لحظه های شیرینی که کنارت داشتم و همیشه خوش گذشت.

  • Berkee 🌿